روزنوشت ها
روزنوشت های محمود دستنوشته ها!
February 28، 2010
یکشنبه، ۹ اسفند ۱۳۸۸
December 21، 2009
دوشنبه، ٣٠ آذر ١٣٨٨
December 18، 2009
جمعه، ٢٧ آذر ١٣٨٨
December 12، 2009
شنبه، ٢١ آذر ١٣٨٨
December 09، 2009
December 05، 2009
November 23، 2009
دوشنبه، ٢ آذر ١٣٨٨
October 01، 2009
پنجشنبه، ۹ مهر ۱۳۸۸
September 19، 2009
شنبه، ٢٨ شهریور ١٣٨٨
مدتی بود که توی خونه اینترنت نداشتم. باز هم داستان تکراری "جاکشی" های چندباره! دو سه هفتهایست که به آپارتمان جدیدی اسباب کشی کردم. بعد از سالها زندگی در آپارتمانها و خانههایی که همهاش مال تو نیست اینبار همه این آپارتمان مال من است که البته این از نتایج فراخی ِ نسبی ِ اقتصادی است و اینکه دیگر دانشجو نیستی و دستت به دهانت میرسد. آپارتمانی که زیادی برای یک نفر بزرگ است. آنهم یک نفری که چندین سال است به داشتن فضاهای کوچک عادت کرده و روزهای اول از اینکه این همه فضا را دارد اصراف میکند داشت دچار افسردگی مخلوط با عذاب وجدان میگشت اما حالا البته به زور ِ اثاثیهای که هر جند روز یک بار بیشتر هم میشوند دیگر زیادی خالی به نظر نمیآید و سرپوشی است بر آن عذاب وجدان.
شرکت محترم خدمات اینترنت و تلویزیون کابلی، بعد از رفتن نفر قبلی تلویزیونش را قطع نکرده بود و من از ترس اینکه اگر درخواست اینترنت بدم این تلویزیون مفتکی قطع شود مدتی بر وسوسه انترنت غلبه کردم. دو روزی است که اینترنتم وصل شده و البته همان اول کار تلویزیون مفتکی را قطع کردند! البته بماند که از آنجا که اینجا اینترنت و تلویزیون همه از درون یک کابل میآید ما از رو نرفتیم و همان کابل اینترنت را با استفاده از یک سه راهی به تلویزیون هم وصل کردیم و به حول وقوه الهی دیدیم که هنوز بیست – سی کانالش همینطور مفتکی دارد میآید.
خلاصه این بود شرح این غیبت. بعد از این بیشتر خواهم بود...
August 19، 2009
چهارشنبه، ۲۸ مرداد ۱۳۸۸
فایده اینکه هر از گاهی مثل آدمهای عقده ای اسم خودت را گوگل کنی علاوه بر اینکه می فهمی چه کسی پشت سرت چه می گوید، این است که اگر نتیجه کاری هم منتشر شده و تو بیخبر مانده ای بفهمی تا دلت را خوش کنی که می توانی یک خط دیگر به رزومه ات اضافه کنی.
July 10، 2009
جمعه، ١٩ تیر ١٣٨٨
این نیمکت واقع در ضلع جنوبی پارک کرسنت در شهر وینیپگ و (کنار سرخرود) مال من است. اصلا ارث پدری من است. خودم کشفش کردم و تنها جایی است که در این روزهای مزخرف در گوشه دنج آن می توانم کمی نفس بکشم. وقتی غروب ها با اشتیاق بعد از یک روز کاری رکاب زنان خودم را به دنج ترین جایی که می شناسم می رسانم و می بینم یکی زودتر اشغالش کرده و من باید زورکی بهش لبخند بزنم اما در دلم فحشش بدهم و بروم جای دیگری بنشینم، حالم بدجوری گرفته می شود. امروز حتی رویش هم نوشتم که "این نیمکت مال من است!" شما هم بدانید. این نیمکت صاحب دارد. صاحبش هم این روزها اعصاب ندارد...
June 20، 2009
شنبه، ٣٠ خرداد ١٣٨٨
شب پیش عدهای از ایرانیان مقیم وینیپگ به یاد کشته شدگان چند روز اخیر در ایران، در دانشگاه منیتوبا گرد هم آمدند و با روشن کردن شمع، خواندن سرود و سکوت دستجمعی برایشان شام غریبان برگزار کردند. برگزارکنندگان مراسم اینطور تشخیص داده بودند که پرجم رسمی ایران (همانی که چه خوشمان بیاید و چه نیاید تنها نشانی است که سازمان ملل و مراجع بینالمللی به عنوان نشان ایران میشناسند) را هم در مراسم داشته باشند و همزمان جنایت حکومت بر علیه مردم را هم محکوم کنند. در این مراسم هواداران "حزب کمونیست کارگری" در یک ائتلاف بزرگ با "سازمان مجاهدین خلق" که مجموعاً بالغ بر سه نفر میشدند در یک حرکت انقلابی سعی در برهم زدن مراسم داشتند... مراسم البته تا آخر برگزار شد.
رونوشت: سایت روزنه جهت ثبت این عملیات انقلابی و افزودن افتخاری دیگر بر افتخارات قبلی.
June 17، 2009
چهارشنبه، ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
این روزها گویی زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا تلخترین روزهای زندگی مرا رقم بزنند. یک خستگی مزمن درونم ریشه دوانده و سرطان وار رشد می کند. آیا پایانی برای این روزهای تاریک هست؟
June 11، 2009
پنجشنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۸
هفته پیش درد دندان امانم را بریده بود. دندانپزشک مربوطه چاره کار را تنها در کشیدن دندان کرمو تشخیص داد اما چون از توان خودش بر نمی آمد به دکتر دیگری معرفی ام کرد. دو روزی است که جای آن دندان حفره ای عمیق به اندازه چاه ویل در لثه ام ایجاد شده است. در واقع دندان را نکشید بلکه در لثه ام آنقدر حفاری کرد تا دندان را در چهار تکه جداگانه توانست بیرون بکشد. به معنی واقعی کلمه دهانم سرویس شد! تازه بعد از بعد از این حفاری، جلوی چشمان من با نخ و سوزن شروع کرد به دوختن لثه های نازنینم. قرار است بخیه ها خودبه خود و به حول و قوه الهی بیافتند. فعلا شل و ول شده اند و نخ های آویزان از لثه های بالایی ناخودآگاه شده اند بازیچه زبان مبارک.
دکترم می گفت اگر بخواهی جای این دندان معدوم شده دندان بکاری باید سه چهار ماهی به لثه هایت فرصت بدهی تا ترمیم شوند. با دوست عزیز ایرانی که اینجا دانشجوی تخصص لثه است صحبت می کردم. می گفت موقع کاشت دندان اگر استخوان فک قطر یا شکل مناسبی نداشته باشد، قطعه استخوان کوچکی را روی آن قرار می دهند که بعد از چند ماه جذب استخوان لثه می شود و گفت که این تکه استخوان می تواند استخوان انسان یا یک حیوان باشد. حالا من دارم به این فکر می کنم که اگر فرض کنیم حق انتحاب با من باشد، بین استخوان یک انسان مرده یا یک حیوان من کدام را ترجیح می دهم و اگر حیوان، چه حیوانی؟
May 18، 2009
دوشنبه، ٢٨ اردیبهشت ١٣٨٨
از آنجا شروع شد که از فشار بیخبری و بلاتکلیفی ِ وضعیت اقامت و از آنجا که زورم به هیج کس و هیچ چیز دیگر نمیرسید، تصمیم گرفتم تا جوابی نیاید ریشم را نتراشم! حالا ریشم بلند شده اما هنوز خبری از اداره مهاجرت نشده! کم کم دارم با این چهره جدیدی که هر روز در آینه میبینم دوست میشوم. دارد از همدیگر خوشمان میآید. هرچند اصلاً خوشقدم نبود اما دیگر برای هم غریبه نیستیم. مشکل اینجاست که فردا باید برم پیگیر درخواستم شوم و او هم خودش میداند که نمیتوانم یک ایرانی ریشو که اسمش هم از بد حادثه محمود است را با خودم به اداره مهاجرت ببرم. خودش فهمیده است که باید برود. قبل از رفتنش یک عکس دو نفره گرفتیم. اگر از دوستان فیسبوکی مان هستید از اینجا عکس را میتوانید ببینید اما بالاغیرتن به ریشمان نخندید!
April 30، 2009
چهارشنبه، ٩ اردیبهشت ١٣٨٨
وقتی ناچاری وقت بکشی هیچچیز بهتر از تماشای یک فیلم خوب چاره کار نیست. "مورد عجیب بنجامین باتن" داستانی بکر داره و گریمی باورنکردنی. گرفتن سه اسکار حق مسلمش بود. فقط کمی زیادی طولانی بود و البته من هم که همیشه با لهجه لوئیزیانایی و تکزازی مشکل دارم. من از اینجا گرفتمش.

April 27، 2009
دوشنبه، ٧ اردیبهشت ١٣٨٨
امشب که پنجره آشپزخانه را کمی بازکردم تا هوای خانه عوض شود، صدای سمفونی قورقور قورباغههای بیرون، آشپزخانه را پر کرد. این صدا میگوید که بهار ِدیررس ِاین سرزمین، همین دور و برهاست و این کمی حال آدم را بهتر میکند. هرچند روزت را مکالمه تلفنی اول صبحت با رئیس خراب کرده باشد. فدای سر همه این قورباغههای خوش صدا که چون ویزای کارت بعد از سه ماه هنوز نیامده تو هنوز نمیتوانی تمام وقت کار کنی و این باعث میشود از برنامه ریزی پروژه کاری عقب بیافتی و در نتیجه رئیست احترام سرت میگذارد و تلفنی از تو میپرسد که آیا ناراحت نمیشوی که برای فاز سوم پروژه که قرار بود خودت انجام دهی برنامهنویس دیگری استخدام کند تا همزمان با دو فاز اول کار جلو برود. و تو هم که چارهای جز این نداری که بگویی نه خواهش میکنم آقای رئیس! و ته دلت بسوزد که چه حیف شد... فاز سوم روی ابعاد اقتصادی بیماری بود که تجربهای تازه میشد برایت. به درک! خوش به حال این قورباغهها...
April 18، 2009
شنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از وقتی که از سه – چهار سال پیش احمدینژاد سرتیتر اخباردنیا شده، فایدهاش برای من این بود که تلفظ اسمم برای این جماعت راحت شد و مدت زیادیه که دیگه کسی مامود یا ماموت یا مخمود صدام نکرده. با شیرین کاریهای این محمود کم گاو پیشونی سفید شده بودیم که حالا یک محمود نام دیگهای در کانادا به جرم اینکه یک دستگاه انتقال فشار (با کاربرد تأسیسات هستهای) رو از آمریکا وارد کانادا کرده و قصد داشته از طریق دوبی به ایران بفرسته، بازداشت شده. +
چند روز پیش که برای پیگیری کارهام به اداره مهاجرت سرزده بودم (با وجودی که تأکید کرده بودن تماس نگری!) گفتنن باید صبرکنی و در جواب من که اگر جواب منفی باشه چی؟ با لطف لایزالی فرمودند به اندازه کافی برای خروج از کشور بهت فرصت میدیم!
April 12، 2009
یکشنبه، ۲۳ فروردین ۱۳۸۸
مردمان عجیب و غریبی هستیم به خدا. از وقتی که این پست "خدمات تلفنی گوگل" رو پست کردم، چند نفر که احتمالاً باورشون نمیشده این قضیه درست باشه، از طریق اون ویجت بهم زنگ زدن که تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست اما به جای حرف زدن یا قطع میکنند یا مثل آدمهای جنزده میگن الو الو و بعد با وجودی که معلومه ارتباط برقراره سکوت میکنن. خوب بابا یه سلام و علیکی بکنین بگین خواستین امتحانش کنین! من که شماره و اسم شما رو می بینم خوبه بهتون زنگ بزنم فوت کنم؟ آره آقای پژمان از اورگان؟ یا آقای سعید از اوکویل آنتاریو؟ : دی
April 10، 2009
April 01، 2009
چهارشنبه، ۱۲ فروردین ۱۳۸۸
ظاهراً انقلاب کمونیستی قرن بیست و یکم قراره اینبار به جای مسکو از لندن شروع بشه. تلویزیون بیبیسی فارسی خیلی گذرا از حمله جمعیت چهار-پنج هزار نفری به "بانک انگلستان" گذشت. تلویزیون سیبیسی کانادا اما (که درواقع فرزند خلف همان بیبیسی است) خیلی مشروح به این خشونتها پرداخت.
من اقتصاددان نیستم اما اون چیزی که میشه دید و حس کرد اینه که دنیا به دنبال یک آلترناتیو جدید برای کپیتالیسم میگرده و این نمیتونه معنیاش این باشه که مردم دوباره میخوان به سوسیالیسم رو بیارند. مثال سادهاش شرایط ایرانه که نارضایتی مردم از شرایط فعلی به معنی تمایلشون به برگشت به نظام سلطنتی نیست. به همین سادگی!
March 29، 2009
یکشنبه، ۹ فروردین ۱۳۸۸
March 26، 2009
پنجشنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۸
گوگل خان یک ایمیل فرستادن و خیلی محترمانه به عرض شریف رسوندن که تکه فیلمی که از مستند بیبیسی به اسم دولت شرور روی گوگل ویدیو گذاشته بودم نقض قانون کپیرایت ِ و برای همین بلاک شده و توضیح دادن که این رو تکنولوژی جدیدی که گوگل به کار گرفته که میتونه اتوماتیک ویدیوهایی که کپی رایت دارن و از طرف صاحب اصلی ID یا digital content identification اثر در اختیار گوگل قرار داده میشه، این ویدیوها رو در بین فایلهای آپلود شده توسط ملت همیشه آنلاین شناسایی و بلاک کنه. البته توضیح داده اگه فکر میکنین اشتباه شده اطلاع بدین و خیلی محترمانه تهدید کرده اگر ویدیوی دیگهای رو از اکانت شما پیدا کنیم کل ویدیوهاتون رو حذف میکنیم! من هم البته مثل یک شهرند خوب اول دو ویدیوی مشابه دیگه رو دانلود کردم بعد حذفشون کردم و بعد با کلی عذاب وجدان یک جای بیخطر دیگه آپلودشون کردم!
اگر احتمالاً اون ویدیوی "دولت شرور" رو دانلود کردین لطف میکنین که برام بفرستین تا اون پست بی ویدیو نمونه. چون اصلاً فرصت گلچین کردن و ادیت ویدیوها رو از فایل اصلی ندارم.
March 25، 2009
سه شنبه، ۴ فروردین ۱۳۸۸
از هفته دیگه تخلیه شهرکهای کوچک که ساکنین بیشترشون بومیهای سرخپوست هستند شروع میشه. قراره به وینیپگ منتقل بشن تا سیل تموم شه و بعد برشون گردونن به آبادیهایی که دیگه احتمالا چیزی ازشون باقی نمونده.
عکس: رودخونه روی نقشه شهر قبل از طغیان و در زمان طغیان سال 1997
March 21، 2009
شنبه، ۱فروردین ۱۳۸۸
March 11، 2009
چهارشنبه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۷
در حالی که چیزی به عید و آمدن بهار نمونده، در این ولایت ما دمای هوا بین سی تا چهل درجه زیر صفر در نوسانه! و تو چه میدانی که چهل درجه زیر صفر چیست؟! چهل درجه زیر صفر دمایی است که حتی استفراغ آدمی بعد از دقایقی که از حلقش بیرون بریزد مثل سنگ سخت میشود و پاک کردنش موجب زحمت کارگران شهرداری! (+) من جای شما بودم کلیک نمیکردم! اما اگر کلیک کردید بدانید و آگاه باشید که این یک فقره "چیز" در داخل پناهگاه ایستگاه اتوبوسی در شهر وینیپگ است. این پناهگاهها که برای مسافرین منتظر اتوبوس ساخته شده از چهارطرف بسته است و داخلش همانطور که میبینید بخاری برقی هم دارد و آن "چیز" هم در فاصله چند سانتیمتری همان بخاری است و یخ زده است! مملکت گل و بلبل است این کانادا!
March 06، 2009
جمعه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۷
همین الان کانال !Bravo فیلم "رنگ خدا"ی مجید مجیدی یا به اسم انگلیسی اش "رنگ بهشت" را دارد نشان می دهد. عجب حس غریبی است شنیدن صدای فارسی از تلویزیون اینجا آنهم بعد از این همه سال...
این کانال "براوو" معمولا این ساعت فیلم های با رده سنی خاص نشان می دهد که هیچ سنخیتی با این فیلم ندارند. البته تلویزیون من همینطوری اتفاقی روی این کانال بود ها!
March 03، 2009
سهشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۷
کتابخانه ی بریتانیایی ِ بریتیش لایبرری (+) که چیزی نیست. از اینها زیاد داریم: سنگ سیاه حجرالاسود، شبکه جهانی اینترنت، تخت وایت برد، ...
February 25، 2009
چهارشنبه، ۷ اسفند ۱۳۸۷
February 23، 2009
دوشنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۷
February 03، 2009
سهشنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۷۸
دیروز یکی از همکارهای کاناداییام گفت در اخبار خوندم که آیت الله از تبعید به ایران برگشته! من فکر کردم داره شوخی میکنه و گفتم آره البته ۳۰ ساله پیش! بعد معلوم شد فقط تیتر رو یه جایی خونده و فکر کرده این خبر جدید! پرسید آیت الله الان مرده؟ گفتم آره. گفت اگه ۳۰ سال پیش برگشته و الان هم مرده چرا پس جشن میگیرن؟ گفتم آخه ۱۰ روز بعد از برگشتنش همه چی برگشت! گفت: یا رب نظر تو برنگردد!
January 25، 2009
یکشنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۷
سالهای 73-74 وقتی برای اولین بار در دانشگاه، واحد اقتصاد برداشتم، استادی داشتم که اگرچه خودش مذهبی بود اما میگفت: "اگر فیزیک اسلامی یا شیمی اسلامی مفهوم دارد، اقتصاد اسلامی هم میتواند معنی داشته باشد. اقتصاد یک علم است که بر اساس پسانداز، نرخ بهره و میزان سرمایهگذاری و روابطی که بین این شاخصها توسط فرمولهای ریاضی برقرار میشود بنا شده است." مصاحبه مهندس موسوی را با سایت کلمه میخواندم (+ و +). بعد از بیست سال سکوت، هنوز از اقتصاد اسلامی حرف میزند. این مرا میترساند که اگر او بیاید میخواهد با اقتصاد مملکت چه بکند. بماند که برایش احترام قائلم.
January 20، 2009
سه شنبه، اول بهمن ۱۳۸۷
January 18، 2009
یکشنبه، ۲۹ دی ۱۳۸۷
دکترمتخصص اعصابی که برایش کارهای آماری پروژه تحقیق روی بیماری پارکینسون را انجام میدهم، برای صبح جمعه دعوتم کرده بود که در یک سخنرانی که برای تعدادی از نورولوژیستهای دیگه دانشگاه و دانشجویان دوره تخصص داشت و بخشی از نتایج همین تحقیق رو ارائه میکرد، شرکت کنم. بعد از هفت هشت اسلاید اول که تاریخچهای از این بیماری رو گفت شروع کرد یک به یک اعضای تیم تحقیق رو با عکس معرفی کردن. و در این لحظه بود که فهمیدم هیچ وقت نباید هر عکسی رو در پروفایل فیسبوک گذاشت. چراکه اولین نتایج جستجوی تصویری گوگل عکس پروفایل فیسبوک خواهد بود و گوگل هم هنوز شعورش نمیرسد که هر عکسی برای نمایش روی پرده بزرگ یک کنفرانس علمی مناسب نیست! خصوصاً اگر عکس در یک رستوران چینی برداشته شده باشد و شما را در حال خوردن "نودل" آن هم با دو تا چوب دراز و یک خنده ژکوند نشان دهد! و اینگونه بود که عکس فیس بوکمان را عوض کردیم!
January 08، 2009
پنجشنبه، ۱۹ دی ۱۳۸۷
بهروز آفاق، تهیه کننده مجموعه برنامه "داستان انقلاب" که الان رئیس منطقه آسیای بی.بی.سی است، مسئول راه اندازی تلویزیون فارسی بی.بی.سی هم هست که از 25 دی شروع به کار می کند. تصور کنید داستان انقلاب با فیلم های آرشیوی چه شود! +December 08، 2008
دوشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۷
دوران مدرسه معلمی داشتم که همیشه شاکي بود شماها سرکلاس ميشنوين اما به درس گوش نمی دين. حالا شده حکايت من که خيلی از اوقات نگاه می کنم اما نمی بينم. دوستان عزيزی که گاهی در اتوبوس و دانشگاه و اين ور و آن ور، اگر می بينين که من دارم مستقيم به چشمان شما نگاه می کنم لطفا گمان نکنيد که چون از دماغ فيل افناده ام منتظرم شما عرض سلام و ادب کنيد! باور بفرماييد گاهی که در هپروت به سر مي برم چشمم با يک تاخير ۲۰-۳۰ ثانيه ای به مغزم برای ديدن افراد پيام می دهد!
رونوشت: دوست عزيزی که ديروز ظهر در مسير دانشگاه در اتوبوس نگاهش می کردم و وفتی ديدمش که ديگر دير شده بود!
December 03، 2008
چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۷

این روزها به برکت وجود یک فروشگاه کوچک که محصولاتی از بیشتر کشورهای خاورمیانه برای فروش دارد، از گز اصفهان و آدامس شيک گرفته تا لواشک تولید مشهد در وينيپگ ۱۷ درجه زير صفر پيدا می شود. نکته بامزه اينجاست که صاحبان اين فروشگاه اهل زنگبار هستند. کشوری که من اصلا فکر نمی کردم وجود خارجی داشته باشد مگر در ضرب المثل "يا زنگی زنگ يا رومی روم ..."
November 24، 2008
دوشنبه، ۴ آذر ۱۳۸۷
دیشب باز هم اسباب کشی داشتم. برای هشتمین بار در این چهار سال و اندی که در کانادا هستم. داستان اسباب کشی های من یک برچسب مستقل در دستنوشته ها به خودش اختصاص داده. خواننده های قدیمی تر می دونند که لیبل (Label) جاکشی شرح اسباب کشی های من در این ولایت است! اینکه چرا جاکشی، باید از درون همین پستها پیدایش کنید!
جابجایی این بار تفاوتی اساسی با قبلی ها دارد. در شرایطی که می خواستم همینجا از اینکه نه پای رفتنم هست و نه نای ماندنم بنالم به لطف مهربان دوستانی به جایش باید بگوبم که این بار شروع یک تغییر عمده است که باید تداوم داشته باشد. عمن یجیب بخوانید، روح القدستان را صدا بزنید، آرزو کنید یا هرکار دیگری که بلدید. جای دوری نمی رود. باور کنید!
November 09، 2008
یکشنبه، ۱۹آبان ۱۳۸۷
تصویری که از چیزی به نام "پیل" از بچگی در ذهنم داشتم، نوع خاصی از باتری بود که به شکل قوطیهای بزرگ ساخته میشن که روشون دو تا پیچ گنده وجود داره که قطبهای مثبت و منفی باتریه و فقط هم توی عکس کتابهای علوم و با برنامههای علمی برنامه کودک مربوط به دهه شصت و هفتاد میلادی پیدا میشد. تا اینکه در موننتریال برای دوربینم باتری قلمی خریدم و وقتی روی رسیدش رو خوندم دیدم که به تنها زبان معتبر اونجا نوشته Pile!
November 02، 2008
یکشنبه، ۱۲ آبان ۱۳۸۷
هیچ وقت آدم محافظهکاری نبودهام. احتیاط لازم جای خودش، اما اهل خطر کردنم یا حداقل فکر میکردم که هستم. سن که بالا میرود ناخواسته محافظهکار هم میشوی. قرار است یکبار دیگر دل به دریا بزنم. باید از دلم اعاده حیثیت کنم...
گر به طوفان میسپارد یا به ساحل میبرد
دل به دریا و سپر بر روی آب افکندهایم
November 01، 2008
شنبه، ١١ آبان ١٣٨٧
فیلم "رئیس" رو از اینجا دیدم. اگر توی تیتراژ فیلم، اسم مسعود کیمیایی رو به عنوان کارگردان ندیده بودم باورم نمی شد چنین کار ضعیفی از اون باشه. کسی در زیر این فیلم در همون سایت کامنت گذاشته که:
"این فیلم رو اگه سال 1345 هم می ساخت بازم افتضاح بود ، مغز این آقا در زمان قیصر متوقف شده ، من به جای ایشون معذرت میخوام"
October 30، 2008
October 22، 2008
چهارشنبه،۱ آبان ۱۳۸۷
انتشار فیلم سکس رئیس ستاد اقامه نماز با همسر یک حاجآقای دیگر که زیر دست خودش کار میکرده به همان زشتی انتشار فیلم سکس آن هنرپیشه تلویزیونی است از این جهت که هر دو انسانند و شهروند و باید دارای حقوق برابر باشند. اما وقتی از منظر رسواکردن همانهایی که مردم را به خاطر نشان دادن چند تار مو جگرخون میکنند و خود در خلوت آن کار دیگر میکنند نگاه کنی قابل توجیه میشود. اینجاست که هدف وسیله را توجیه میکند؟ تصور کنید اگر فیلمی از داستان نماز سکسی خواندن سردار زارعی هم موجود بود میتوانست به این راحتی قسر در رود؟ اما حقوق انسانی آدمها چه میشود؟ مگر نه اینکه سردار نظری و زهرا امیرابراهیمی و حاجاقا گلستانی باید حقوق انسانی برابر داشته باشند؟ همه اینها را میدانم اما میدانم شما هم ته دلتان از رو شدن این فیلم خنک شد! آنقدر گند زدهاند به همه چیز که درست و غلطهامان هم با هم قاطی شدهاند.
October 20، 2008
دوشنبه، ۲۹ مهر۱۳۸۷
امروز رفتم برای پیگیری پرونده اقامتم. همونی که بخشیاش گم شده بود و خواسته بودن کپی براشون ببرم. نوبت پاسخگویی من به خانم نسبتاً مسنی رسید که فکر میکنم همونی بود که شش ماه پیش مدارکم رو تحویل گرفت و بعد گم شد. گفت ما وضعیت پروندهها رو اعلام نمی کنیم. گفتم وضعیت پرونده من خاصه. تقاضای تجدیدنظر من رو گم کرده بودید! گفت گم نشده بوده حتماً در قسمت تجدیدنظره! گفتم پس چرا همکارات از من کپی همه چیز رو دوباره خواستن؟ گفت حتماً وارد نبودن! گفتم توی کامپیوتر هم نبود. گفت نباید باشه! گفتم و گفتیها اونقدر تکرار شد تا اینکه گفت: اصلاً تجدیدنظرها هنوز انجام نشده. گفتم از کجا میدونی؟ گفت میدونم! گفتم هنوز اسم منو نپرسیدی از کجا میدونی انجام نشده؟ گفت میدونم!
October 14، 2008
سهشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۷
تا چند ساعت دیگه نتایج انتخابات فدرال کانادا اعلام میشه. سه سال پیش که هنوز یه تازه وارد به کانادا بودم و تقریباً نمیدونستم چی به چیه، حتی به مخیلهام هم خطور نمیکرد که حواشی انتخابات و نتیجه اون اونقدر روی آینده شخصی من تأثیر بذاره (+) ببینیم این دفعه با این انتخابات چه بلایی قراره سرمون نازل شه! نتایج انتخابات رو به محض تموم شدن مهلت رأی دادن بصورت زنده از اینجا پیگیری کنید.
October 05، 2008
یکشنبه، ۱۴ مهر ۱۳۸۷
October 02، 2008
پنجشنبه، ۱۱ مهر ۱۳۸۷
دقيقا چهار سال پيش همچين روزی آمدم به اين سر دنيا. جايی که خيلی ها می گن آخر دنياست. اونروز که با يک بليت دوسره وارد شدم مطمئن بودم که قبل از گذشتن مدت اعتبار يکساله بليتم برای ديدن برميگردم ايران اما الان بعد از گذشت اين چهار سال هنوز هم مطمئن نيستم واقعا کی می تونم برگردم. زندگی خیلی غیر قابل پيش بينی تر از اين حرفاست. مناسبت امروز خيلی ناگهانی و اتفاقی يادم افتاد و تازه فهميدم مناسبت مهمتری که هر پنجم مهر همينجا يادش کرده بودم رو به کلی فراموش کردم.
September 26، 2008
جمعه، ٥ مهر۱۳۸۷
من اگرچه خودم متولد مشهدم اما از طرف پدر و مادر به روستایی در استان مرکزی میرسم به اسم گرکان. وقتی اثر زیبای کیانوش عیاری، سریال "روزگار قریب" رو دیدم که در اون صحنههایی رو در گرکان زادگاه زنده یاد دکتر محمد قریب، پدر طب کودکان ایران، گرفته بود، کلی ذوق کردم و عرق ملی- میهنی خونم فوران کرد. همین الان اتفاقی فهمیدم ویکیپدیا بیانصاف همه اجداد و اعقاب ما رو برای جهانیان افشا کرده! بابام اگه به قول خودش فوکول کراواتی نشده بود و باعث قطع اون سلاله مقدسه، شاید الان ما هم یه نونی میخوردیم! هرچند شاید هم تا حالا دادگاه ویژه روحانیت هر هفت پشت رو از دم خلع لباس کرده بود! +
September 25، 2008
پنجشنبه، ۴ مهر ۱۳۸۷
September 22، 2008
دوشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۷
قسمت پونزدهم داستان انقلاب یک اشکال و یک نقص داشت که درستش کردم. اول اینکه فهرست اسامی افرادی که صداشون رو میشنوین درست نبود و دوم یک ویدیوی مرتبط داشتم که از قلم افتاده بود. ویدیویی که در اون کارتر در حضور شاه، ایران رو جزیره ثبات میخونه و صداش رو در داستان انقلاب شنیده بودید رو ببینید: +
September 21، 2008
یکشنبه، ۳۱ شهریور۱۳۸۷
فردا اول مهره و اول مهر یعنی شروع مدرسه و آغاز پاییز و به قول اخوان ثالث پادشاه فصلها. این لباس پاییزی برای دستنوشتهها رو مدتی قبل آماده کرده بودم و منتظر اول مهر بودم که تنش کنم. دستنوشتهها اگرچه لباس قبلیش رو خیلی هم دوست داره و شاید بعدها دوباره همون رو هم به تن کنه اما هرازگاهی برای اینکه نه خودش و نه کسانی که به اینجا میان از یکنواختی خسته نشن به فراخور حال و روزش لباسهای مختلفی رو تنش خواهد کرد. لباس پاییزی دستنوشتهها هنوز یه کم ظریفکاری لازم داره که کم کم همینطوری که تنشه درست میشه.
September 11، 2008
پنجشنبه، ۲۱ شهريور ۱۳۸۷
September 03، 2008
چهارشنبه، ۱۳ شهریور ۱۳۸۷
آشپزی میکردم و داستان کوتاهی از رادیو زمانه گوش میکردم. میگفت: "محکومین به اعدام در آخرین خواستهشون همیشه میخوان که سیگاری بکشند." از این هم شانس نیاوردیم! فکرشو بکن چقدر ضایع میشه اگه چند لحظه قبل از اعدام، آدم از اولین پکی که به سیگار میزنه سرفهاش بگیره!
راستی باید یادم باشه عکسی که پری با دوربین کیوان از سیگار کشیدنم گرفت تا برای بابام بفرسته رو از کیوان بگیرم.
August 28، 2008
پنجشنبه، ۷ شهریور ۱۳۸۷
بالاخره این وبلاگ نازلی سیبیل طلا یه سر و سامونی پیدا کرد. طراحی جدید وبلاگشو ببینید: +
August 19، 2008
سه شنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
August 17، 2008
یکشنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۷
August 12، 2008
سه شنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۸۷
اين ورژن جديد افزونه خوشمزه برای فايرفاکس چقدر باحاله! ظاهراْْ محدوديت تعداد کاراکتر برای توضيحات لينک ها نداره. يه پاراگراف کامل رو گذاشتم به عنوان توضيح يک لينک بر خلاف قبل هيجی ازش حذف نشد!
August 09، 2008
شنبه، ۱۹مرداد ۱۳۸۷
از قسمت دهم داستان انقلاب (یعنی از همین فردا) صداهای جدید و جالبی رو خواهید شنید: افرادی مثل دکتر علی امینی (نخستوزیر) و اردشیر زاهدی (سفیر جنجالی ایران در آمریکا).
یکی از خوانندههای عزیز دستنوشتهها هم لطف کرده و قسمت یازدهم رو که من نداشتم برام فرستاده که اگه اجازه داد به اسم خودش هفته آینده منتشر میکنم. این قسمت موضوعات خیلی مهمی داشته که خوشحالم پیداش کردم.
August 01، 2008
July 24، 2008
پنجشنبه، ۳ مرداد ۱۳۸۷
قدرت خدا یه وقت از در و دیوار مشکل و بدبختی روی سر آدم هوار میشه و یه وقت هم چند تا در با هم باز میشه که آدم نمیدونه از کدوم یکی وارد شه! هنوز جوابی از مصاحبه هفته پیش نگرفتم هرچند هنوز دیر هم نشده، اما امروز یکی از مصاحبهکنندههام یک کار دیگه بهم پیشنهاد کرد: یک پروژه 18 ماهه تحقیق روی بیماری پوکی استخوان با پشتیبانی مالی نامحدود ِ این دو کمپانی گنده آنتاریویی: + و + . خواستن حضوری حرف بزنیم.
