روزنوشت های محمود دستنوشته ها!

December 08، 2008

دوشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۷


دوران مدرسه معلمی داشتم که همیشه شاکي بود شماها سرکلاس ميشنوين اما به درس گوش نمی دين. حالا شده حکايت من که خيلی از اوقات نگاه می کنم اما نمی بينم. دوستان عزيزی که گاهی در اتوبوس و دانشگاه و اين ور و آن ور، اگر می بينين که من دارم مستقيم به چشمان شما نگاه می کنم لطفا گمان نکنيد که چون از دماغ فيل افناده ام منتظرم شما عرض سلام و ادب کنيد! باور بفرماييد گاهی که در هپروت به سر مي برم چشمم با يک تاخير ۲۰-۳۰ ثانيه ای به مغزم برای ديدن افراد پيام می دهد!

رونوشت: دوست عزيزی که ديروز ظهر در مسير دانشگاه در اتوبوس نگاهش می کردم و وفتی ديدمش که ديگر دير شده بود!

بايگانی وبلاگ