روزنوشت های محمود دستنوشته ها!

July 24، 2008

پنجشنبه، ۳ مرداد ۱۳۸۷

قدرت خدا یه وقت از در و دیوار مشکل و بدبختی روی سر آدم هوار می‌شه و یه وقت هم چند تا در با هم باز می‌شه که آدم نمی‌دونه از کدوم یکی وارد شه! هنوز جوابی از مصاحبه هفته پیش نگرفتم هرچند هنوز دیر هم نشده، اما امروز یکی از مصاحبه‌کننده‌هام یک کار دیگه بهم پیشنهاد کرد: یک پروژه 18 ماهه تحقیق روی بیماری پوکی استخوان با پشتیبانی مالی نامحدود ِ این دو کمپانی گنده آنتاریویی: + و + . خواستن حضوری حرف بزنیم.

July 20، 2008

یکشنبه، ۳۰ تیر۱۳۸۷

برای من تعداد پست‌های وبلاگم در هر هفته یا ماه رابطه خطی معکوس داره با حال و روزم. چند ماهیه که اینو کشف کردم که ظاهراً ناخودآگاه هروقت که یه جای زندگیم بدجور می‌لنگه پناه می‌آرم به وبلاگ نویسی. وقتی شنیدم یه وبلاگنویس دیگه هم مشابه همین رو در مورد خودش گفته برام جالب بود. (+)

July 18، 2008

جمعه، ۲۸ تیر ۱۳۸۷

مصاحبه روز چهارشنبه خیلی خوب انجام شد. سه نفر بودن: یک پزشک، یک پی.اچ.دی پرستاری و یک فوق لیسانس آمار که یک ساعت تموم پرسیدن و پرسیدن. اگر مسائل قانونی کارکردن من برای دولت مشکلی ایجاد نکنه به گرفتن کار خیلی امیدوارم. قراره دو هفته‌ای خبر بدن.

صبح امروز رو با خبر رفتن شکیبایی (+) شروع کردم. چقدر زود رفت. چقدر حیف شد. سینمای ایران دیگه هامون نداره...

July 14، 2008

دوشنبه، ۲۴تیر ۱۳۸۷

کسی می‌دونه این‌ها علائم چیست؟ کم حوصلگی، کم طاقتی، بداخلاقی، زودرنجی، پرتوقعی و ...

علائم افسردگی است، بلاتکلیفی یا سرخوردگی یا کبر سن؟ یا همه موارد صحیح است؟ این روزها به همه این موارد مبتلام از همه شماهایی که منو تحمل می کنین ممنونم.

راستی چهارشنبه بعدازظهر مصاحبه دارم. خواستن لیست معرف هم ببرم. هرچند که این علامت خوبی است اما آدرس که دادن تازه فهمیدم شغل دولتیه. خیلی سخته که به غیر مقیم‌ها شغل دولتی بدن.

July 12، 2008

شنبه، ۲۲ تیر ۱۳۸۷

بابا دستنوشته‌ها! معروف! زیر عکس پیترمنزبریج چه کار می‌کنی؟! (+ و +)

July 10، 2008

پنجشنبه، ۲۰ تیر ۱۳۸۷

...ولی افتاد مشکل‌ها

July 08، 2008

سه شنبه، ۱۸ تیر ۱۳۸۷

امروز پسر جوانی روی صندلی کنارم در اتوبوس در راه رفتن به سر کار نشست و شروع کرد به حرق زدن. گقت بنگلادشيه اما اصليتش ايرانیه و به اصفهان برمی گرده. می گفت حدود دويست سال قيل اجدادش در يک سفر دريايی از ايران با يک کشتی بادبانی در دريا گم می شن و بعد از مدتی سر از بنگلادش در می آرن و همونجا می مونند. می گفت مادرش که چند سال پیش در گذشته می تونسته فارسی حرف بزنه. دنيای کوچیکیه ها.

July 02، 2008

چهار‌شنبه، ۱۲ تیر۱۳۸۷

برای یک شغل تخصصی که انگار اصلاً برای من ساختن، در همین محل کار فعلیم اقدام کردم. خبر دادن که به زودی برای مصاحبه باهات تماس می‌گیریم. تا حالا هرکاری که به مرحله مصاحبه رسیدم، بعد از مصاحبه تا می‌فهمن که اقامت ندارم، بی‌خیال می‌شن. هرچند دوست عزیزی که اسرار نهان می‌داند صبح همین یکشنبه گفت کارت درست می‌شه، اما از اونجا که کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه لطفاً دعا، نذر، سفره ابوالفضل، آرزو، خلاصه هرکاری بلدید و معتقد بکنید، جای دوری نمی‌ره.

روزهایی که خبرهای مأیوس‌کننده از کار و مهاجرت و این جورچیزها می‌گیرم از تک تک این سفیدپوست‌هایی کانادایی بی‌زار می‌شم و لبخند‌های مصنوعیشون برام از صدتا فحش بدتره. روزهایی که خبر خوشی می‌شنوم و به شرایط امیدوارتر می‌شم (مثل الان) من هم مثل خودشون لبخند می‌زنم و بهشون روزبه‌خیر میگم و حس می‌کنم زندگی زیاد هم بد نیست...

بايگانی وبلاگ