روزنوشت های محمود دستنوشته ها!

September 26، 2008

جمعه، ٥ مهر۱۳۸۷

من اگرچه خودم متولد مشهدم اما از طرف پدر و مادر به روستایی در استان مرکزی می‌رسم به اسم گرکان. وقتی اثر زیبای کیانوش عیاری، سریال "روزگار قریب" رو دیدم که در اون صحنه‌هایی رو در گرکان زادگاه زنده یاد دکتر محمد قریب، پدر طب کودکان ایران، گرفته بود، کلی ذوق کردم و عرق ملی- میهنی خونم فوران کرد. همین الان اتفاقی فهمیدم ویکی‌پدیا بی‌انصاف همه اجداد و اعقاب ما رو برای جهانیان افشا کرده! بابام اگه به قول خودش فوکول کراواتی نشده بود و باعث قطع اون سلاله مقدسه، شاید الان ما هم یه نونی می‌خوردیم! هرچند شاید هم تا حالا دادگاه ویژه روحانیت هر هفت پشت رو از دم خلع لباس کرده بود! +

September 25، 2008

پنجشنبه، ۴ مهر ۱۳۸۷

ديروز بهم زنگ زدن که نوبتی که دکترم برای اکو ، حدود ۱۵ ماه پیش درخواست کرده بود بالاخره برای يک ماه ديگه داده شده! سيستم درمانی کانادا از نظر زمان انتظار افتضاحه. اگر با پای خودتون برين دکتر و يا حتی اورژانس يک بيمارستان اين به اين معنيه که وضعتون زياد بد نيست و بنابراين بايد صبر کنين! مگر اينکه به آمبولانس زنگ زده باشيد که در اينصورت معمولاْ سريع بهتون می رسن. در بيشتر استان های کانادا شبکه خصوصی درمانی نمی تونه وجود داشته باشه و برای همين اگرچه کيفيت خوبه و هزينه ها هم معمولا توسط بيمه پوشش داده ميشه اما زمان انتظار کشنده است. حتی هز از گاهی خبر از دست رفتن بيماری که با پای خودش به اورژانس يک بيمارستان مراجعه کرده و ده-دوازده ساعت منتظر بوده که بهش برسن توی روزنامه ها و تلويزبون ها جنحال ايجاد می کنه.

September 22، 2008

دوشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۷

قسمت پونزدهم داستان انقلاب یک اشکال و یک نقص داشت که درستش کردم. اول اینکه فهرست اسامی افرادی که صداشون رو می‌شنوین درست نبود و دوم یک ویدیوی مرتبط داشتم که از قلم افتاده بود. ویدیویی که در اون کارتر در حضور شاه، ایران رو جزیره ثبات می‌خونه و صداش رو در داستان انقلاب شنیده بودید رو ببینید: +

September 21، 2008

یکشنبه، ۳۱ شهریور۱۳۸۷

فردا اول مهره و اول مهر یعنی شروع مدرسه و آغاز پاییز و به قول اخوان ثالث پادشاه فصل‌ها. این لباس پاییزی برای دستنوشته‌ها رو مدتی قبل آماده کرده بودم و منتظر اول مهر بودم که تنش کنم. دستنوشته‌ها اگرچه لباس قبلیش رو خیلی هم دوست داره و شاید بعدها دوباره همون رو هم به تن کنه اما هرازگاهی برای اینکه نه خودش و نه کسانی که به اینجا میان از یکنواختی خسته نشن به فراخور حال و روزش لباس‌های مختلفی رو تنش خواهد کرد. لباس پاییزی دستنوشته‌ها هنوز یه کم ظریف‌کاری لازم داره که کم کم همینطوری که تنشه درست می‌شه.

September 11، 2008

پنجشنبه، ۲۱ شهريور ۱۳۸۷

دو سه روزی است که برای شرکت در يک دوره آموزشی دو روزه و بعدش هم ۴ روز کنفرانس در مونتريال هستم. شهری که هيح شباهتی به شهرهای ديکه کانادا نداره. نه خودش نه مردمش و از همه مهمتر زبونشون. اينجا همه حيز به فرانسه است. حتی کيبورد کامپيوترها! جيميل هم نسخه فرانسه اش باز ميشه. برای پيدا کردن کليد @ ده دقيقه علاف بودم. اکر زبونشون مثل آدم بود، جای خوبی برای زندکی است. هرحند موقع آمدن اونقدر اعصابم به هم ريخته بود که ترجيح می دادم هواپيمام هرکز نرسه اما الان خوشحالم که اينجا رو هم ديدم! می دونم اين متن پر از غلط املايی است. استاندارد صفحه کليد های اينجا حروف فارسی رو هم به هم ميريزه. انتظار نداشته باشيد با اين مشقت تا ۴ شنبه آينده مطلب جديدی بذارم! البته داستان انقلاب به معجزه بلاکر به موقع آپديت خواهد شد. راستی فضای اينجا به شدت انتخاباتی است. ديدن اتوبوس تبليغاتی جک ليتون برام خيلی تداعی کننده اتوبوس تبليغاتی خاتمی بود. هرحند وقتی يه مردی هيجان همراهم و من رو ديد به انکليسی کفت اين همحين هم آدم بزرکی نيست. يک سوسياليست تنبله! کلی عکس و مطلب از اين سفر خواهم داشت.

September 03، 2008

چهارشنبه، ۱۳ شهریور ۱۳۸۷

آشپزی می‌کردم و داستان کوتاهی از رادیو زمانه گوش می‌کردم. می‌گفت: "محکومین به اعدام در آخرین خواسته‌شون همیشه می‌خوان که سیگاری بکشند." از این هم شانس نیاوردیم! فکرشو بکن چقدر ضایع می‌شه اگه چند لحظه قبل از اعدام، آدم از اولین پکی که به سیگار می‌زنه سرفه‌اش بگیره!

راستی باید یادم باشه عکسی که پری با دوربین کیوان از سیگار کشیدنم گرفت تا برای بابام بفرسته رو از کیوان بگیرم.

بايگانی وبلاگ