روزنوشت های محمود دستنوشته ها!

December 08، 2008

دوشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۷


دوران مدرسه معلمی داشتم که همیشه شاکي بود شماها سرکلاس ميشنوين اما به درس گوش نمی دين. حالا شده حکايت من که خيلی از اوقات نگاه می کنم اما نمی بينم. دوستان عزيزی که گاهی در اتوبوس و دانشگاه و اين ور و آن ور، اگر می بينين که من دارم مستقيم به چشمان شما نگاه می کنم لطفا گمان نکنيد که چون از دماغ فيل افناده ام منتظرم شما عرض سلام و ادب کنيد! باور بفرماييد گاهی که در هپروت به سر مي برم چشمم با يک تاخير ۲۰-۳۰ ثانيه ای به مغزم برای ديدن افراد پيام می دهد!

رونوشت: دوست عزيزی که ديروز ظهر در مسير دانشگاه در اتوبوس نگاهش می کردم و وفتی ديدمش که ديگر دير شده بود!

December 03، 2008

چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۷


غربت، کار آدميزاد را به جايی می کشد که ديدن و خريدن يک بسته آدامس "شيک" با طعم نعنايی در حوالی قطب شمال از فروشگاهی که جنس ایرانی هم می آورد آنچنان ذوق زده اش می کند که اگر در ايران بود و مثلاْ حساب قرض الحسنه اش برنده می شد آنقدر خوشحالش نمی کرد. به قول فروغ می شود اسمش را گذاشت "بهانه های ساده خوشبختی" ...

تعجب می کند که می خواهم از اين بهانه ساده عکسی بگيرم و آن را با ديگران تقسيم کنم.


این روزها به برکت وجود یک فروشگاه کوچک که محصولاتی از بیشتر کشورهای خاورمیانه برای فروش دارد، از گز اصفهان و آدامس شيک گرفته تا لواشک تولید مشهد در وينيپگ ۱۷ درجه زير صفر پيدا می شود. نکته بامزه اينجاست که صاحبان اين فروشگاه اهل زنگبار هستند. کشوری که من اصلا فکر نمی کردم وجود خارجی داشته باشد مگر در ضرب المثل "يا زنگی زنگ يا رومی روم ..."

بايگانی وبلاگ